در حال بارگزاری
گلچینی از دستنوشته های ادبی،عارفانه و عاشقانه
 

سلام عزیزانم.قول داده بودم براتون ماجرا تعریف کنم.یکی درباره اغراض ناپاک بعضی پسرها و ذیگری خیانت اونها.خوب دقت کنین :

۱- یکروز با یکی از مامورهای آگاهی حرم صحبت می کردم که برام یک ماجرای واقعی رو تعریف کرد.گفت یکبار یک دختر و پسر جوان را ماموران حرم گرفتند و آوردند آگاهی.میگفتند ما خواهر وبرادریم و اشتباهی گرفتید.هر سوالی از این یکی می کردیم دیگری هم که در اتاق دیگری بود همانگونه جواب میداد. از عمه و خاله و هر سوالی که به ذهنمون رسید پرسیدیم. جوابها یکسان بود.بالاخره رهایشان کردیم. ۲ هفته بعد مردی همراه آن دختر به آگاهی آمد و شکایت کرد. میگفت که آن پسر شیاد بوده و دخترش را از شهرستان بدون اطلاع به مشهد آّورده بوده بعد هم که از دست شما خلاص شده او را به یک مسافرخانه برده و نیت پلیدش را عملی کرده و سپس دختر را تنها گذاشته و فرار کرده (قابل توجه دخترهای جوان)

۲- آقای واعظ موسوی تعریف می کرد :یکروز در اتاق مشاوره نشسته بودم که یک دختر و پسر سانتی مانتال وارد شدند.پسر روی صندلی با راحتی نشست و دختر در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود با صدای نازکی لب به شکایت گشود و گفت:آقای واعظ موسوی ما قبلا با هم دوست بودیم و این آقا پسر منو خیلی دوست داشت اما نمی دونم چرا دیگه منو فراموش کرده و یکی دیگه رو برای خودش انتخاب کرده (و همینطور اشک می ریخت)

به او گفتم از کجا فهمیدی خیلی دوستت داشته.نامه ای از توی کیفش در آورد و به من داد.چند جمله عاشقانه و یک شعر از حافظ در نامه نوشته شده بود .به دختر گفتم این شعر که از حافظه.یعنی با چند جمله عاشقانه فکر کردی این پسر عاشقت شده؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:35  توسط ابراهیم  |