
دیانا بیتی (Diana Beatty)
اسم من دیانا بیتی است ،اما برخی معصومه صدایم می کنند . تقریبا 23 سال دارم و سه سال پیش به دین اسلام وارد شدم . من در رشته فیزیک درس می خوانم و در حال کار آموزی برای معلمی هستم . اصالتا اهل کلرادو (Colorado) واقع در ایالات متحده آمریکا می باشم . پدر و برادرم تکنسین برق هستند . من تنها همین یک برادر را دارم . او 27 ساله است ؛ ازدواج کرده و دو فرزند دارد و منزلش دو خانه پایین تر از منزل پدرم می باشد. مادرم منشی حقوقی در دفتر حقوقدان منطقه است. هیچ یک از خانواده من به دانشگاه نرفته اند. پدرم به الکل و سیگار اعتیاد دارد و این اعتیاد گاهی خانواده را پر اضطراب و پریشان می گرداند .زیرا او مردی بسیار مغرور و تند خو است . او مانند یک مرده متحرک است. مادرم غالبا ازدست او رنجیده و ناراحت است و در یک خانواده بدون عشق و محبت زندگی می کند . با این وجود آنها در برابر مردم یک خانواده ایده آل به نظر می رسند. آنها در خانه سگ نگهداری می کنند و این موضوع همراه با مساله شرابخواری پدرم ،دیدار از خانواده را برایم مشکل کرده است . گرچه من سعی می کنم هر وقت توانستم به آنها سر بزنم . مادرم می گوید که من هیچوقت به اندازه کافی در خانه نمی مانم . یک علتش اینست که او دوستان کمی دارد ؛ چون پدرم اینگونه ترجیح می دهد.در طول این سالها خانواده من از میان مشکلات فراوانی عبور کرده ،ولی هیچگاه همدیگر را ترک نکرده ایم؛گرچه همه چیز مطلوب نبوده است. من اکنون هیچ فرزندی ندارم و به این زودیها قصد فرزند دار شدن را ندارم؛ گرچه سرانجام فرزند دار شدن امری اجتناب ناپذیر است .
پس از چند ماه وقفه فرصتی دست داد تا دوباره آپ کنم.این بار میخوام درباره روند پر شتاب اسلامگرایی در غرب براتون بنویسم.اما اجازه بدین اول یک داستان واقعی درباره یک دختر مسیحی رو که خودم ترجمه کردم براتون بذارم
بعد کمی با هم درباره اون صحبت خواهیم کرد.داستان درباره یک دختر سوئدی بنام هلناست.خودتون بخونید
هلنا (Helena)
من در یک خانواده به ظا هر مسیحی به دنیا آمدم ،اما خانواده ام در حقیقت غیر مذهبی بودند. هرگز در خانواده ام نشنیدم که نام خدا بر زبان کسی جاری شود .هرگز ندیدم کسی دعا بخواند و خیلی زود یاد گرفتم که تنها دلیل برای انجام کارها سود شخصی است .ما کریسمس ، عید پاک و دیگر روز های مقدس را جشن می گرفتیم، اگر چه هرگز نفهمیدم چرا و هرگز هم نپرسیدم . این جزئی از فرهنگ سوئدی بود .به عنوان یک مسیحی پروتستان هر فرد می توانست در سن 15 سالگی به کلاسهایی به نام« تثبیت عقاید » برود و درباره مذهب نکاتی را فرا بگیرد تا بتواند عقایدش را تثبیت کند . من دوست داشتم این کار را انجام دهم تا درباره مسیحیت بیشتر بدانم . لذا در یک اردوی 3 هفته ای که مرکب از بازی گلف و کلاسهای تثبیت عقاید بود شرکت کردم . هر روز صبح کلاسهای عقیدتی داشتیم و معلم آن یک کشیش پیر بود. گرچه تمام فکر و حواس من در طول کلاس ،بازی پس از پایان کلاس بود . در نتیجه من چیزی در این دوره یاد نگرفتم .
در دبیرستان نمراتم در بهترین وضع ممکن بود و اعتماد به نفس بالایی داشتم . مذهب هیچگاه به ذهنم خطور نمی کرد . من کاملا خوب عمل می کردم . همه کسانی که مذهبی بودند و من آنها را می شناختم، افسرده یا مریض شده بودند و می گفتند که برای ادامه زندگی نیاز به حضور مسیح دارند . احساس می کردم هر کاری را که خوب بر روی آن بیندیشم، قادر به انجام آن هستم و مذهب تنها بهانه ای برای مخفی شدن از واقعیت است .در دانشگاه ، شروع به اندیشیدن درباره معنای زندگی کردم. برایم خیلی سخت بود که یک مذهب را بپذیرم، زیرا تمامی جنگها و مشکلات ، ناشی از همین مذاهب بود . از این رو خودم فلسفه زندگی ام را ساختم . با کمی اندیشه قبول کردم که نوعی قدرت لایزال، اشیاء و موجودات را آفریده ، گرچه نمی توانستم بگویم آن قدرت مطلق همان خداست . خدا در تصور من به عنوان یک مسیحی ، یک پیرمرد با ریشهای بلند بود و من می دانستم یک پیرمرد نمی تواند آفریننده جهان باشد! من معتقد به زندگی پس از مرگ بودم ، زیرا نمی توانستم قبول کنم که عدالت بدون معاد تحقق پیدا کند . من از روی جهالت نظریه داروین را که در آن زمان به عنوان یک واقعیت تدریس می شد پذیرفتم . هر چه بیشتر درباره فلسفه و معنای زندگی می اندیشیدم ، بیشتر افسرده می شدم . احساس می کردم زندگی مانند یک زندان است و شوق برای ادامه زندگی را از دست داده بودم .
در دانشگاه ، مجذوب مذهب شدم و درباره بودیسم و هندوئیسم کتب فراوانی مطالعه کردم . اینکه آنها چگونه می اندیشند و چگونه عبادت می کنند . اما درباره اسلام چیزی نمی دانستم . به یاد می آورم در کتاب دینی دبیرستانم مطالبی درباره چگونگی نماز خواندن مسلمانان وجود داشت که نماز را مانند یک فیلم کارتونی به تصویر کشیده بود . اما درباره عقاید مسلمانان مطالبی نداشت . تمامی اطلاعات من درباره اسلام از طریق رسانه های گروهی بود و من متقاعد شده بودم که مردان مسلمان به زنانشان ستم می کنند و بچه هایشان را کتک می زنند . آنها انسان هایی تندخو و خشن هستند و تردیدی در قتل و آدمکشی ندارند .
در آخرین سال دانشگاه ، اشتیاق فراوانی به علم پیدا کردم و قید کار کردن را زدم . قبولی در یک دوره بین المللی یا حداقل برخی آزمون های بین المللی نیاز به بهبود زبان انگلیسی داشت و برای جستجوگران کار امتیاز مهمی محسوب می شد . از این رو به بوستون آمریکا رفتم و مشغول فراگیری زبان انگلیسی شدم . در آنجا با چهار مسلمان آشنا شدم . در آن زمان نمی دانستم محمد کیست و نمی دانستم که الله همان خدایی است که ما در مسیحیت بدان معتقد هستیم . من شروع به پرسیدن سوالات متعدد و مطالعه کتب فراوان کردم . از این مهمتر اقدام به معاشرت با مسلمان ها نمودم . در بوستون هیچ دوستی از کشورهای دیگر نداشتم و همه کسانیکه در آنجا می شناختم سوئدی بودند . مسلمانانیکه در آنجا ملاقات کردم جذاب بودند . آنها مرا بی درنگ در بین خودشان راه دادند و هرگز چیزی را بر من تحمیل نکردند . آنها حتی بیشتر از خانواده ام نسبت به من بخشنده و با سخاوت بودند . به نظر می رسید اسلام سیستم خوبی برای زندگی است و من دستوراتی را که اسلام برای زندگی معین کرده بود تصدیق کردم . اما قانع نشدم که اسلام دین جدید من باشد .
یکی از مشکلات من برای پذیرش اسلام این بود که علم مذهب را به طور کلی رد می کرد .(حداقل در مورد مسیحیت اینگونه بود ) من در آن زمان کتاب "تورات ، انجیل ، قرآن و علم "نوشته دکتر بوکای را مطالعه کردم و تمامی سوالات من پاسخ داده شد . اسلام دینی بود که در راستای علم مدرن و دانش جدید قرار داشت . شگفت زده شده بودم ،اما هنوز اسلام به قلبم وارد نشده بود.
وقتی به تمام چیزهایی که یاد گرفته بودم می اندیشیدم، طوفانی در ذهنم ایجاد می شد. پس از مدتی احساس کردم قلبم نرم شده و سعی کردم تا زندگی به عنوان یک مسلمان را تصور کنم . بیشتر از همه، به یک زندگی همراه با « معنا » می اندیشیدم . من می دانستم باید گذشته ام را کنار بگذارم و در برابر چیزی که از من قویتر بود تواضع کنم. دوباره از خودم پرسیدم« چه چیزی تورا از مسلمان شدن باز داشته است ؟ بار اول وحشت زده شدم و ذهنم بسته شد. بار دوم به دنبال بهانه ای می گشتم تا از این پرسش رهایی یابم .اما پاسخی برای آن نیافتم و شکر خدا شهادتین را بر زبان آوردم و مسلمان شدم .
سلام به همه دوستان گلم
با اجازتون میخوام برای مدتی وبلاگو تعطیل کنم.یک کم سرم شلوغ شده.می بینمتون
اگر پیامی داشتید به ایمیلم بفرستین:bani1357@yahoo.com
یکی از سوالهایی که دوستان از من می پرسند اینست که با وجود لذت فراوان گناه- مثلا نگاه به نامحرم و یاتصاویر جذاب شهوانی-چگونه انسان می تواند دست بردارد و خود را کنترل کند؟
جوابی را که بنظر حقیر می رسد با دو مثال تبیین می کنم:
1- لذت حرام بویژه شهوت جنسی مانند آتش می ماند و ارضای آن از طریق حرام مانند اینست که بر روی اتش بنزین بریزی که شعله ورتر میشود.از آنجاییکه انسان موجودی سیری ناپذیر است این خواسته های نفسانی هیچگاه تمامی ندارند تا جاییکه افراد به سبب افراط در این زمینه به جنون جنسی مبتلا میشوند.پس عاقلانه اینست که این نیاز ها را از طرق حلال و در حد متعادل ارضا نمود.زیرا که ارضای نیاز جنسی از طریق حلال مانند آبی که روی آتش بریزی آنرا اطفا میکند و آرامش می آورد بخلاف طرق حرام و این از عجایب هستی است.
2- طبق روایات دنیا مانند آب شور است که هر چه تشنه بیاشامد بر عطش او افزوده میشود.لذت حرام نیز مثل آب شور است و ما تشنگانرا سیراب نمی سازد بلکه باید بدنبال آب گوارا باشیم تا روح تشنه ما سیراب شده و آرام بگیرد .این آب گوارا چیزی نیست مگر علم ودانش مفید و معنویت که به انسان آرامش می دهند
3- وقتی حقیقت پلید گناه و لذتهای گناه آلود را درک کنیم –اگر چه از طریق روایات معصومین که جز راست نمی گویند-و بدانیم که لذت حرام مانند سمی است که روح ما را مسموم می کند دیگر رغبتی به آن نخواهیم داشت . یکی از عرفا را به مهمانی دعوت کردند . وقت غذا فرارسید .دیدند ایشان سفره را ترک کرد و غذایش را نخورد یکی ازشاگردان ایشان بعدا ماجرا را پرسید ایشان فرمودند وقتی آمدم اولین لقمه را در دهان بگذارم دیدم چرک و خون است لذا نخوردم بعدا معلوم شد که میزبان رباخوار بوده و این غذا را از مال حرام فراهم کرده است
4- در کنار نکات فوق الذکر عذاب سنگین گناه در قیامت فکر آنرا از ذهن انسان میبرد روایت است که اگر کسی چشمش را از حرام پر کند خدا در قیامت چشم او را از آتش پر می کند و میله آتشین در چشم او فرو میکنند .حالا کی جرات داره به نامحرم نگاه کنه ؟یا در روایت دیگر آمده« النار محفوفه باللذات و الشهوات » یعنی آتش جهنم پیچیده شده در لابلای لذات و شهوتهای حرام
5- اگر بدانیم که خداوند ناظر اعمال ماست دیگر گناه نمی کنیم چرا که به فرموده حضرت علی (ع) الشاهد هو الحاکم یعنی شاهد کارهای ما در این دنیا، در روز قیامت همو حاکم خواهد بود.قرآن هم فرمود «الم یعلم بان الله یری» آیا (انسان) نمیداند که خدا می بیند؟
6- ترک لذت گناه ثوابهای فراوان داشته و باعث دستیابی به لذتهای گوناگون و دائمی بهشت برین و سعادتی ابدی است . بر عکس ارتکاب گناه موجب لذتی گذرا در دنیا و عذابی غیر قابل تحمل در آخرت است .
با تمام این اوصاف آیا ارتکاب گناه ارزش دارد و غیر قابل چشمپوشی است .میدانم که میگویید:« ارزش ندارد اما کنترل نفس خیلی سخت است .»
قبول دارم که کنترل نفس مشکل است اما راهکارهایی عملی دارد که اگر توفیق بود برایتان مینویسم از دعا برای این بنده گرفتار در دام نفس اماره فراموش نکنید .
سلام به دوستان عزیزم
ماه رجب را به همه شما تبریک عرض می کنم
و اما دو نکته:
۱-شاعرمیگه :رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.به سبب مشغله فراوان تصمیم گرفتم با اجازه شما هفته ای یکبار آپ کنم .ان شاءالله روزهای شنبه.بهم سر بزنید.
۲- با توجه به فرا رسیدن ماه رجب و ماه شعبان که ماههای خودسازی بوده و مقدمه ورود به ماه مبارک رمضان هستند برای اینکه برای بهره گیری از ضیافت الهی آماده شویم مناسب دیدم بحث جدیدی را پیش بکشم تا هم خودم و هم شما بهتر بتوانیم به خدا نزدیک شویم و از انس با او لذت ببریم.دعا کنید خداوند توفیق عطا فرماید تا راههای تقرب و انس و لذت مناجات را بتوانم با بیانی ساده برایتان بگویم و اینکه چگونه باید از دست شیطان فرار کرد؟
انسان- همان گونه که موبایل برای شارژ شدن نیازمند اتصال به منبع برق است و یا ویروسیاب رایانه برای آپدیت شدن نیازمند اتصال به شبکه جهانی اینترنت است-برای شارژ
روحش و بازیابی نشاط معنوی و روحی اش نیازمند اتصال به منبع انژی کیهان می باشد
اما چگونه میتوان به این منبع بی نهایت انرژی متصل شد ؟ان شاءالله در حد توان برایتان برخی راهکارها را می نویسم منتظرم باشید

ازدواج پیوندی مقدس بین دو کبوتر عاشق است برای پرواز در آسمان خوشبختی.ازدواج مدرسه عشق و انسان سازیست.سکویی برای اوج گرفتن و به تکامل رسیدن .از خودخواهی و خودپرستی در آمدن و وسعت بخشیدن به دایره محدود وجودی خود و دوست داشتن و فداکاری کردن برای دیگری.از اینروست که پیامبر رحمت (ص)فرمود:هیچ بنایی در اسلام و در نزد خدا محبوبتر و گرامیتر از ازدواج ساخته نشده است.و باز فرمود که ازدواج سنت من است هرکه از آن روی بگرداند از من نیست(از پیروان من نیست) در روایات است که وقتی جوانی به ازدواج اقدام میکند شیطان فریادی بر می آورد و میگوید:لعنت بر او .دو سوم دینش را از گزند من حفظ کرد .در روایت دیگری آمده هر که ازدواج کند نصف دینش را کامل کرده و برای تکمیل نصف باقیمانده باید تقوا و پرهیزگاری(دوری از کناهان)پیشه کند.از این روست که امام صادق فرمود :دو رکعت نماز همسردار بهتر از ۷۰ رکعت نماز فردی است که ازدواج نکرده است.
در این دوره و زمانه بسیاری از جوانان ازدواج را امری سنتی دانسته و آنرا دیوانگی و حماقت معرفی میکنند غافل از آنکه ازدواج صرفا برای تامین نیازهای جنسی پایه گذاری نشده و هدف اصلی آن امور دیگری بوده است قرآن این کتاب مقدس غیبی پرده از حقیقت ازدواج برداشته جایی که میفرماید: «و از نشانه های خدا اینست که برای شما از خودتان همسرانی آفرید تا به آنها آرامش پیدا کنید و میانتان عشق و محبت برقرار نمود(روم/۲۱)
آری ازدواج و یافتن یک مونس اولا باعث میشود انسان از تنهایی عاطفی در بیاید و آرامش روانی پیدا کند
ثانیا نیاز انسان به عشق ورزیدن و محبوب واقع شدن را برطرف میکند که این هر دو در آیه اشاره شده است.ثالثا موجب کمال انسان و گسترش دایره وجودی او میشود و او را از خودخواهی در می آورد و به خدا نزدیکتر می کند رابعا نیازهای غریزی اش را برطرف می کند و باعث حفظ او از افتادن در گناه و سقوط اخلاقی میشود.خامسا با تقسیم امور زندگی (مثلا انجام کارهای بیرون از منزل توسط مرد و کارهای داخل منزل توسط زن که سیره حضرت علی و حضزت فاطمه بوده)نوعی ساماندهی در زندگی انسانها از طریق این همکاری صمیمانه ایجاد میشود .از این رو مردان بزرگ همواره ترقی خود را مدیون همسران فداکار خود دانسته اند.
این پنج فایده از ازدواج .حال سوال اینست که ارتباطهای نامشروع میتوانند کارکردهای ازدواج را داشته باشند؟ارتباطهایی سست و بی پایه بدون ضمانت بقا و استمرار.آیا نیازهای عاطفی انسان از طریق این دوستیهای خیابانی و اینترنتی برآورده میشود؟عشقهایی مجازی که با یک چشمک و یک جمله عاشقانه شروع میشوند و پس از مدتی چون بر اساس شناخت نبوده با یک سوءتفاهم یا یک چشمک جذابتر به جدایی منجر میشوند و جراحتی سوزناک را بر قلب طرف مقابل باقی میگذارند
از نظر مسائل جنسی هم اگر چه این ارتباطات نیاز فرد را برطرف میکنند اما مفاسد این عمل آنقدر زیاد است که اسلام آنرا ممنوع کرده و طبق روایات وقتی دو نفر زنا میکنند بویی نفرت آور به آسمان صاعد میشود که فرشتگان را اذیت میکند.پیامدهای این نوع ارتباط نامشروع با کمی دقت معلوم میشود که اگر وقت کردم بعدا برایتان مینویسم
آهای دختر و پسر جوان گلم!مبادا به این روابط دوستیهای مجازی دلت را خوش کنی که علاوه بر غضب الاهی زندگی ات پس از مدتی تباه می شود و با خیانت طرف مقابل داغش برای همیشه بر دلت باقی خواهد ماند.موید این حرف را می توانید در همین اینترنت جستجو کنید و ببینید که چقدر از وبلاگها مربوط به همین عشق و عاشقیها و شکستها می باشد .حق یار و یاورتان باشد.

ماهی کوچک دیگر خسته شده بوداز بس دور تنگ بلور چرخیده بود . دلش میخواست از آنجا برود.روزی صاحبش یک تنگ بلور همراه یک ماهی طلایی به خانه آورد.ماهی کوچولو دلش پر کشید:«ای کاش میشد بروم داخل آن تنگ بلور.آنجا قطعا بهتر از اینجاست»ماهی کوچولو به ماهی طلایی آرزویش را گفت.ماهی طلایی لبخندی زد و گفت:«من از دریا آمده ام.اما تو پرورشی هستی .اگر دریا رو دیده بودی عاشق دریا میشدی.جایگاه حقیقی ما دریاست»ماهی کوچولو کمی فکر کرد و سپس گفت دریا رو برای من توصیف کن .ماهی طلایی شروع کرد به توصیف دریا.وقتی حرفهای ماهی طلایی تمام شد ماهی کوچولو دیگر عاشق دریا شده بود.
انسانها هم مثل آن ماهی کوچک هستند.عاشق تنگ بلور و انسانهایی مثل خودشان میشوند.غافل از آنکه دریای وجود منزل واقعی آنان است.پس بیاییم عاشق دریا باشیم و به این تنگهای بلورین کوچک و این ّانسانهای ناقص و فنا پذیر دل نبندیم.چه زیبا سروده مولوی
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما ز بالاییم و بالا میرویم

سکانس اول)قوجان ) :اتو بو س حسابی شلوغ بود. عصر چهار شنبه بود و طبق معمول دانشجویان مشهدی کیف به دست راهی مشهد بودند.علیرضا نگاهی به عقب اتوبوس انداخت و دید هنوز جای خالی هست . همینطور که به سمت صندلی میرفت ناگهان چشمش به رویا افتاد. قلبش شروع به تپیدن کرد . از کنار صندلی رویا رد شد و کمی عقبتر روی یک صندلی خالی نشست..اون عقب پسرها گعده گرفته بودند و هر کدام درباره خصوصیات عشقشون حرف می زدند.علیرضا اما غرق در افکار خودش بود.غرق در رویایش.رویای دوست داشتنی که این چند ماهه قلبشو اسیر کرده بود.اما هنوز نتوا نسته بود یک جای خلوت گیرش بیاورد و حرف دلش رو با او بزند .رویا دختر متینی بود و به راحتی به پسرها جواب نمی داد.اما رابطه اش با علیرضا خوب بود.جواب سلامشو می داد و همیشه به او لبخند می زد.گویا او هم علیرضا رو دوست داشت. علیرضا همچنان غرق در افکار و رویاهای شیرین بود :وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بهش پیشنهاد می کنم برای گفتگو بریم پارک ملت.اونجا بهش میگم چقدر دوستش دارم.امیدوارم قبول کنه . اونوقت دستمونو میدیم به هم و ...
افکار علیرضا داشت کم کم به جاهای باریک کشیده میشد که ناگهان با ترمز اتو بوس رشته افکارش پاره شد.طفلک! دختر بچه روستایی می خواسته از جاده عبور کنه که می خوره زمین و این حادثه اتفاق می افته.دختر بچه خیلی ترسیده بود.اما خدا رو شکر با هوشیاری راننده و ترمز به موقع او تصادفی رخ نداد .
سکانس دوم:صبح پنجشنبه علیرضا داشت قرآن میخوند.- آخه علیرضا نسبتا مذهبی بود و نمازهایش را مرتب میخواند.اما این چند سال فضای دانشگاه روحیه مذهبیشو کمرنگ کرده بود.اهل دختر بازی نبود .اما ماجرای رویا فرق داشت .علیرضا عاشق شده بود.- علیرضا همینطور که قرآن میخوند به این آیه رسید: والله یعلم ما تسرون و ما تعلنون (خداوند میداند آنچه پنهان میکنید و انچه آشکار می کنید)علیرضا توقف کرد .احساس کرد خدا داره با اون حرف می زنه.از افکار گناه آلودش یادش آمدو از خدا خجالت کشید . بعد هم چند قطره اشک بر گونه هایش جاری شد. از اعماق دل با خدا حرف زد و فریاد کشید :خدایا ! منو ببخش .
سکانس سوم:مردی نزد حضرت عیسی آمد و درباره فکر گناه از ایشان پرسید .حضرت عیسی به وی فرمود :مقداری هیزم در اتاقی جمع کن و سپس آتش بزن و در اتاق را ببند.ببین چه اتفاقی می افتد . مرد همین کار را کرد . بعد از مدتی در اتاق را باز کرد .دید دیوارهای اتاق را دود گرفته و سیاه شده است. حضرت عیسی فرمود:فکر گناه هم همینگونه است. قلب انسان را سیاه می کند.
نتیجه گیری: عزیزان گلم! فکر گناه علاوه بر ایجاد پلیدی در روح ما ، مقدمه ای برای سقوط در گناهان است. پس مواظب افکارمان باشیم و هنگام هجوم افکار شیطانی به خدا پناه ببریم تا همواره روح پاکی داشته باشیم.

انسان وقتی وارد اینترنت می شود با یک دنیای کاملا متفاوت و بلکه عجیبی روبرو میشود.
در دنیای مجازی انگار همه با هم آشنایند.همه فدای هم می شوند.خیلی از دخترها زود با آدم دختر خاله می شوند و می نویسند : ابراهیم جان! خیلی ها انتظار دارند لینکشون کنم در حالیکه وبلاگشان یک قران نمی ارزد .یک عده هم از دخترها پیشنهاد همکاری و ایجاد وبلاگ مشترک می دهند. نگویم که بعضی هم پیشنهاد دوستی می دهند و توجیه می کنند که گناهی در آن نیست.اما ابراهیم به این راحتی نمی خواهد تسلیم شود !
چرا که فکر می کند همه اینها دام شیطان است .مگر قرآن نفرموده:از گامهای شیطان پیروی نکنید(بقره/۱۶۸)در این روابط با نامحرم فکر می کنم خیلی باید احتیاط کرد و بجای مراوده با دختران اینترنتی باید کام خود را از چشمه دیگری سیراب نمود.این مناجات را امروز از خواب که بیدار شدم نوشتم و به شما عزیزان پاک و عاشق تقدیم می کنم:
الاهی تو سرچشمه عشقی و من تشنه عشق !
جگر تفتیده و کام عطشان مرا با جرعه ای از محبتت سیراب کن و مپسند که در کنار ساحل دنیا و از آب ناخالص عشقهای مجازی بنوشم که آب شور عطش را بیشتر افزاید
الاهی ! از تو دورم و سخت مهجورم.
بی نورم . رنجورم . واقع در شب دیجورم .گرفتار در قفس نفسم.
مهربان! اگر دستم را نگیری دست دوستی به سوی اغیار دراز کنم و اگر از شراب عشقت به من ننوشانی از جام محبت دیگران بر کام می ریزم.
کریما ! سالهاست که پرورشم دادی و تربیتم کردی چه شده که این چند روز رهایم کرده ای تا مرکب شیطان شوم و به او سواری دهم؟ مگر تو پروردگار بنده های گنهکار نیستی؟
الاهی ...
بقیه اش باشد برای وقتی دیگر.برایم دعا کنید تا بتوانم از دست شیطان و نفس اماره فرار کنم.در پایان یک مژده هم بدهم بر اساس اصرار دوستان تصمیم گرفتم بیشتر آپ کنم اگر توفیق باشد روزهای زوج ان شائالله

پرنده ای در قفسم.
تنها و بی کسم.
پروازم آرزوست.